سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
تیر 90 - مینویسم ازجوانی تابماندیادگاری درزمانهای نه چندان دورپیری
























مینویسم ازجوانی تابماندیادگاری درزمانهای نه چندان دورپیری

   1   2   3   4   5      >

 


روزهای بچگی یادش بخیر توی اهواز:


یادش بخیر مهد کودک و شعر بوی گل و سوسن و یاسمن آمد .


یادش بخیر چای خوردن تولیوان فلزی توی مهدکودک .


رفتیم مدرسه :


 هر روز بعد از ظهر معلم بازی با گچ روی در ورودی که توی حیاط بود با دوستم معلم بازی میکردیم چند تا کاغذ و خودکار و گچ وسیله بازی بود .


توی گرمای تابستون زیر کولر گازی ناهار ظهر رو میگرفتیم جلوی کولر تا خنک بشه و بتونیم بخوریم .


تابستونا دست و پامونو حنا میزاشتیم و با پارچه میبستیم بعدش جلوی کولر گازی دراز میکشیدیم تا چند ساعت بمونه و دستامون رنگ که گرفت اونا رو میشستیم .


یادش بخیر وسطی بازی کردن توی اتاق پذیرایی با دخترای همسایه.


یادش بخیر لیموترش پوست میکندیم حلقه حلقه برش میدادیم و نمک میزدیم و شروع میکردیم به خوردن .


یادش بخیر هسته های غوره رو درمی آوردیم و تو کاسه غوره ها رو میریختیم و با نمک فراوون میخوردیم .


یادش بخیر تاب بستن توی حیاط  با طناب که یه بالش میزاشتیم روی طناب و بازی میکردیم .


یادش بخیر تو مدرسه کفشامو بادوستم عوض میکردم .


یادش بخیر مشقای همدیگه رو مینوشتیم .


یادش بخیر ته مداد رو روی مچمون با فشار میچرخوندیم و شکل خورشید میشد .


یادش بخیر دبستان که میرفتیم 25 تومن میبردیم مدرسه و یخمک و پفک نمکی که اون موقع 5 تومن بود میخریدیم .


یادش بخیر وقتی بهداشتیار میشدیم چه قدر ذوق میکردیم .


یادش بخیر خانم معلم چون دیکته 20 شده بودیم دفتر جندتا از بچه ها رو میداد ما صحیح کنیم . ( غلطها رو پیدا کنیم ).


یادش بخیر با مامان که میرفتیم حصیر آباد ( کوی ابوذر فعلی ) مامان برام یخ در بهشت میخرید .


یادش بخیر دوستمو برداشتیم ساعت 11 شب با مامان و بابا و خواهرا رفتیم سینما فیلم کلاه قرمزی رو دیدیم .


یادش بخیرهمیشه از غذاهامون به همسایه مون میدادیم و اوناهم همینطور.


یادش بخیر از دیوار کنار پشت بون ( بوم ) با چه دلهره ای میرفتیم خونه همسایه مون چون از توی کوچه راهش طولانی تر میشد .


یادش بخیر پاک کردن ماهی و درآوردن پولکای اون توی حیاط توسط مامان .


یادش بخیر تو حیاط خلوت کباب سیخ درست میکرد بابا و ما میخوردیم . ( همون کباب کوبیده که ما بهش میگفتیم کباب سیخ چون با سیخ درست میشد )


یادش بخیر جوجه هامون که بزرگ میشدن و خروس میشدن .


یادش بخیر وقتی جوجه ام مرد چون خواهرام جوجه هاشون زنده بودن به بابام گفتم به جاش دوتا جوجه برام خرید .


یادش بخیر جوجه ها میوفتادن تو چاه دستشویی و با چه مصیبتی درشون میووردیم .


یادش بخیر میخواستیم بیایم تهران جوجه ها که خروس شده بودن و مرغمونو بابام برد کشت و خواهرام از گوشت اونا نخوردن ولی من و مامان و بابام خوردیم و چقدر هم خوشمزه بودن .


یادش بخیر عکاسی خاطره که چقدر خوشگل مینداختمون توی عکس و داروخونه آذر .


یادش بخیر ننه قاسم که بساط سیب زمینی و پیاز و میوه و سبزیش رو کنار پیاده رو مینداخت .


یادش بخیر بزرگتر شدیم توی تهران :


یادش بخیر هر روز صبح با مامان میرفتم پارک و مامان یواشکی دور از چشم خواهرا برام بستنی میخرید .


یادش بخیر دو تا جوجه اردک خریدیم توی لگن تو آشپزخونه نگهشون داشتیم و مرتب میبردیمشون دامپزشکی .


یادش بخیر یکی از جوجه اردکا روز پنجشنبه ای مرد و تا صبح جمعه من و خواهرم گریه کردیم و شب نوبتی اون یکی جوجه اردکه رو روی دستمون میزاشتیم تا جاش گرم باشه و ناراحت مرگ دوستش نباشه .


یادش بخیر وقتی اون یکی جوجهه مرد هیچ ناراحت نشدیم چون برامون عادی شده بود مردن اردک .


یادش بخیر با خواهرم میرفتیم فلکه و پیراشکی پیتزایی یا لینا توپی میخریدیم و میخوردیم .


یادش بخیر


 


نوشته شده در شنبه 18/4/90ساعت 8:0 عصر توسط نظرات ( ) |


روزهای بچگی یادش بخیر توی اهواز:


یادش بخیر مهد کودک و شعر بوی گل و سوسن و یاسمن آمد .


یادش بخیر چای خوردن تولیوان فلزی توی مهدکودک .


رفتیم مدرسه :


 هر روز بعد از ظهر معلم بازی با گچ روی در ورودی که توی حیاط بود با دوستم معلم بازی میکردیم چند تا کاغذ و خودکار و گچ وسیله بازی بود .


توی گرمای تابستون زیر کولر گازی ناهار ظهر رو میگرفتیم جلوی کولر تا خنک بشه و بتونیم بخوریم .


تابستونا دست و پامونو حنا میزاشتیم و با پارچه میبستیم بعدش جلوی کولر گازی دراز میکشیدیم تا چند ساعت بمونه و دستامون رنگ که گرفت اونا رو میشستیم .


یادش بخیر وسطی بازی کردن توی اتاق پذیرایی با دخترای همسایه


یادش بخیر تاب بستن توی حیاط  با طناب که یه بالش میزاشتیم روی طناب و بازی میکردیم .


یادش بخیر تو مدرسه کفشامو بادوستم عوض میکردم .


یادش بخیر مشقای همدیگه رو مینوشتیم .


یادش بخیر ته مداد رو روی مچمون با فشار میچرخوندیم و شکل خورشید میشد .


یادش بخیر دبستان که میرفتیم 25 تومن میبردیم مدرسه و یخمک و پفک نمکی که اون موقع 5 تومن بود میخریدیم .


یادش بخیر وقتی بهداشتیار میشدیم چه قدر ذوق میکردیم .


یادش بخیر خانم معلم چون دیکته 20 شده بودیم دفتر جندتا از بچه ها رو میداد ما صحیح کنیم . ( غلطها رو پیدا کنیم ).


یادش بخیر با مامان که میرفتیم حصیر آباد ( کوی ابوذر فعلی ) مامان برام یخ در بهشت میخرید .


یادش بخیر دوستمو برداشتیم ساعت 11 شب با مامان و بابا و خواهرا رفتیم سینما فیلم کلاه قرمزی رو دیدیم .


یادش بخیرهمیشه از غذاهامون به همسایه مون میدادیم و اوناهم همینطور.


یادش بخیر از دیوار کنار پشت بون ( بوم ) با چه دلهره ای میرفتیم خونه همسایه مون چون از توی کوچه راهش طولانی تر میشد .


یادش بخیر پاک کردن ماهی و درآوردن پولکای اون توی حیاط توسط مامان .


یادش بخیر تو حیاط خلوت کباب سیخ درست میکرد بابا و ما میخوردیم . ( همون کباب کوبیده که ما بهش میگفتیم کباب سیخ چون با سیخ درست میشد )


یادش بخیر جوجه هامون که بزرگ میشدن و خروس میشدن .


یادش بخیر وقتی جوجه ام مرد چون خواهرام جوجه هاشون زنده بودن به بابام گفتم به جاش دوتا جوجه برام خرید .


یادش بخیر جوجه ها میوفتادن تو چاه دستشویی و با چه مصیبتی درشون میووردیم .


یادش بخیر میخواستیم بیایم تهران جوجه ها که خروس شده بودن و مرغمونو بابام برد کشت و خواهرام از گوشت اونا نخوردن ولی من و مامان و بابام خوردیم و چقدر هم خوشمزه بودن .


یادش بخیر عکاسی خاطره که چقدر خوشگل مینداختمون توی عکس و داروخونه آذر .


یادش بخیر ننه قاسم که بساط سیب زمینی و پیاز و میوه و سبزیش رو کنار پیاده رو مینداخت .


یادش بخیر بزرگتر شدیم توی تهران :


یادش بخیر هر روز صبح با مامان میرفتم پارک و مامان یواشکی دور از چشم خواهرا برام بستنی میخرید .


یادش بخیر دو تا جوجه اردک خریدیم توی لگن تو آشپزخونه نگهشون داشتیم و مرتب میبردیمشون دامپزشکی .


یادش بخیر یکی از جوجه اردکا روز پنجشنبه ای مرد و تا صبح جمعه من و خواهرم گریه کردیم و شب نوبتی اون یکی جوجه اردکه رو روی دستمون میزاشتیم تا جاش گرم باشه و ناراحت مرگ دوستش نباشه .


یادش بخیر وقتی اون یکی جوجهه مرد هیچ ناراحت نشدیم چون برامون عادی شده بود مردن اردک .


یادش بخیر با خواهرم میرفتیم فلکه و پیراشکی پیتزایی یا لینا توپی میخریدیم و میخوردیم .


یادش بخیر


 


نوشته شده در شنبه 18/4/90ساعت 7:59 عصر توسط نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5      >
Design By : Pars Skin